۱۳۹۲ خرداد ۱۴, سه‌شنبه

"روز اول که دیدمش گفتم...."


نخستین باری که دیدمش در یک محفل رسمی بود. گذرا با هم معرفی شدیم. آنروز من روحیه ای گوشه گیر داشتم و حس درجه دوم بودن می کردم. در دلم ترسیدم که مرا جدی نگرفته باشد. که برایش به یاد ماندنی نباشم. نمیدانم چرا برایم مهم بود به یادش بمانم.
بار دوم هم در جمع دیدیم. چند ماه گذشته بود از دیدار نخست. در چند ماه گذشته گاه گاهی فکرم را مشغول کرده بود. این بار دنبال نشانه ای می گشتم که به کنجکاوی ام در مورد او پاسخ دهد و یا بیخ این کنجکاوی را بکند.  در جریان جلسه،  با تیلیفون خود مصروف شد. خودخواه و بی ادب است، با خود گفتم. از حرفهایش، بوی پیش پا افتاده گی می آید. پیش پا افتاده گی فکرش، نظراتش. آنقدر که میگویند ویژه نیست، با خود گفتم. با اویی که در من منزل کرده بود، "خیمه زده بود"، در جنگ بودم. جنگی ناموفق؟
در هر دو بار، به خاطر دارم خودم چی پوشیده بودم. به یاد ندارم او چی پوشیده بود.  یعنی ظاهر خودم اینقدر برایم اهمیت دارد؟ در بار نخست، حس می کردم مثل کارمندان دولتی لباس پوشیده ام، و بنا بر این، بنا بر تصور احمقانه ای و برتر بینانه ای که دارم، حس می کردم جدی گرفته نمیشوم. بار دوم، رسمی تر لباس پوشیده بودم و جسورتر بودم، تا حدی به عمد.
نخستین باری که با هم دیدیم در یک مهمانی غیر رسمی بود. در فاصله خزان و زمستان.  او بیشتر از من مهمانی را به یاد دارد. من با چندین نفر جدید تازه آشنا می شدم. باز هم بالاپوش گوشه گیری خود را پوشیده بودم، از دید خودم.  او حس نکرده بود من شرمگین یا گوشه گیرم.
در این مورد، اهمیتی ندادم به این که او مرا به خاطر خواهد داشت یا نه؟ تا ملاقات بعدی ما حتی یک بار هم به او فکر نکردم. نمی دانستم که آرام آرام چه جایگاهی در زنده گی ام خواهد یافت. که چقدر مایه تسلی و دلخوشی خواهد شد دوستی ما.
در نخستین دیدار ما، از همدیگر خوشمان آمد. میخواستم بیشتر بشنماسمش. بیشتر بیاموزم از او. بارها ببینمش. او هم مایل بود دوباره ببینیم. به همین دلیل، بعد از یک وقفه ناخواسته، دیدارها را دوباره آغاز کردیم و دوام دادیم و فکر می کنم با شناختن او، زنده گی من کمی زنده گی تر شده است.
نخستین دیدار، میتواند فریبنده باشد. دومین دیدار می تواند فریبنده باشد. و تصور اینکه کسی را حتی بعد از دیدارها و سالها میتوانیم بشناسیم، شاید در مورد همه افرادیکه می شناسیم و دوست می گیریم، صادق نباشد.
گاهی، پر از حس اینی که با شناختن کسی زنده گی ات عوض خواهد شد. که شاید او جایگاهی در میان  چند نفر اول زنده گیت را بیابد، در رده خواهرت، بهترین دوستت، و یا محبوبت.  گاهی میشناسی اش و چنین نمیشود. گاهی نمی گذارد بشناسی اش و شاید تا مدتها، حداقل تا وقتی که افراد تازه ای به زنده گی ات بیایند، کنجکاوی ات دوام کند. زیباترین مورد آن است اما که آن کسی را که هیچ تصور نمی کردی حتی برای دومین بار ببینی، به یکی از افراد ویژه زنده گی ات مبدل شود و تو در زنده گی او.
این به یک معجزه می ماند. معجزه ای که  با  دیوارهایی که ما دور خود بنا می کنیم، هر روز نادرتر می شود...

هیچ نظری موجود نیست: